محمد خزائلى

332

شرح بوستان ( فارسى )

غلام آبكش بايد و خشت‌زن * بود بندهء نازنين مشت‌زن گروهى نشينند با خوش‌پسر : * كه ما پاكبازيم و صاحب‌نظر ز من پرس فرسودهء روزگار * كه بر سفره ، حسرت خورد روزه‌دار از آن تخم خرما خورد گوسفند ، * كه قفل است بر تنگ خرما ( 1 ) و بند سر گاو عصار از آنكه ( 2 ) است ، * كه از كنجدش ريسمان كوته است حكايت ( 20 ) [ يكى صورتى ديد صاحب‌جمال . . . . ] يكى صورتى ديد صاحب‌جمال ، * بگرديدش از شورش عشق ، حال برانداخت بيچاره چندان عرق ، * كه شبنم بر ارديبهشتى ( 3 ) ورق گذر كرد بقراط ( 4 ) بر وى سوار ، * بپرسيد : كاين را چه افتاد كار ؟ كسى گفتش : اين عابد پارساست ، * كه هرگز خطايى ز دستش نخاست رود روز و شب در بيابان و كوه ، * ز صحبت گريزان ز مردم ستوه ربودست خاطرفريبى دلش * فرو رفته پاى نظر در گلش چو آيد ز خلقش ملامت به گوش ، * بگريد : كه چند از ملامت ! خموش مگوى ار بنالم : كه معذور ( 5 ) نيست ، * كه فريادم از علتى دور نيست نه اين نقش ( 6 ) دل مير بايد ز دست ، * دل آن ميربايد كه اين نقش بست